شماره‌ی خبر : ‌63941 | تعداد بازدید : 109
سه‌شنبه 31 اردیبهشت ماه 1398 ساعت 10:16

گرامی باد یاد وحید باغگلی عزیز در روز اهدای عضو و اهدای زندگی

روز سی و یکم اردیبهشت ماه در تقویم ایران به عنوان روز اهدای عضو و اهدای زندگی نام گذاری شده است که به این مناسبت و در آستانه دومین سالگرد حادثه تلخ درگذشت وحید باغگلی عزیز جا دارد یاد او گرامی داشته شود که با اهدای اعضای بدن این فوتبالیست مس، زندگی د

گرامی باد یاد وحید باغگلی عزیز در روز اهدای عضو و اهدای زندگی

روز سی و یکم اردیبهشت ماه در تقویم ایران به عنوان روز اهدای عضو و اهدای زندگی نام گذاری شده است که به این مناسبت و در آستانه دومین سالگرد حادثه تلخ درگذشت وحید باغگلی عزیز جا دارد یاد او گرامی داشته شود که با اهدای اعضای بدن این فوتبالیست مس، زندگی دوباره به پنج نفر هدیه گردید.

به گزارش روابط عمومی باشگاه مس؛ وحید باغگلی بازیکن تیم‌های فوتبال پایه باشگاه مس و تیم فوتبال مس نوین، روز سوم خرداد سال 96  بود که در حال بازی فوتسال در یکی از سالن‌های شهر کرمان از ناحیه سر و گردن به شدت مصدوم شد به نحوی که ساعاتی پس از حادث شدن این اتفاق متاسفانه دچار مرگ مغزی گردید.

باغگلی که یکی از میلیون‌ها عاشق فوتبال در این سرزمین و شهر کرمان بود در روز هفتم خرداد آن سال با تصمیم بزرگ خانواده و بازماندگان خود، با اهدای اعضای بدنش به پنج بیمار نیازمند، به آن‌ها زندگی دوباره بخشید تا نام خود را با گل طلایی که پس از قطع نفس‌هایش به ثمر رساند جاودانه کند.

در روز بزرگداشت اهدای عضو و اهدای زندگی و در آستانه سالگرد فوت این فوتبالیست عاشق که جان خود را در زمین بازی فوتبال گذاشت، گرامی می‌داریم یاد وخاطره وحید عزیز را و ارج می‌نهیم تصمیم بزرگ خانواده باغگلی را.

در زمان این اتفاق متاثر کننده مطلبی پیرامون آن منتشر شد که بارنشرش بی‌مناسبت نیست:

موقعی که خود را به آسمان پرتاب کرد تا ضربه سرش را به توپ فوتبال بزند هیچکس فکرش را نمی‌کرد که دیگر هیچوقت به زمین برنگردد... او ضربه سرش را در آسمان زد و خودش را هم همانجا جا گذاشت تا همه آن‌هایی که چشم به راه برگشتش به زمین بودند با داغ دل رفتنش را نگاه کنند.

وحید باغگلی مثل خیلی از بچه های این شهر و این کشور انگار از روز اول تولدش به جای لباس نوزادی، پیراهن فوتبال تنش داشت... آن‌هایی که خیلی قبل‌تر از بلوغ‌شان عشق را می‌فهمند و معشوقه‌شان توپ گرد و چمن سبز می‌شود... همان‌هایی که درد همین عاشقی را با پاره کردن لباس و زخم شدن زانوهایشان می‌چشند ولی بازهم دنبال معشوق‌شان می‌دوند تا جایی که حتی برایش جان دهند...درست مثل همین وحید قصه ما...

وحید بازیکن اسطوره‌ای نبود... هیچوقت فوتبالیست درجه یک این مملکت نشد... حتی آنقدر هم شانس نداشت که زمانی به تیم اصلی مس رسید به خاطر کارت نظام وظیفه‌اش مجوز بازی برای او در لیگ برتر صادر شود اما او فصل مشترکی با همه فوتبالیست‌های این دیار داشت... او عاشق بود... عاشق این دویدن وسط میدان و جنگیدن برای توپ و رسیدن به دروازه.

او سال‌ها دوید... در تمامی تیم‌های پایه مس از نونهالان تا امیدهایش دوید. اوهرچند به حقی که برای خودش در بازی در تیم اصلی مس قائل بود نرسید ولی ناامید نشد و در تیم دوم باشگاه بازهم دوید...آنقدر دوید که در یکی از بازی‌های لیگ دسته سه با وجود مصدومیت شدید زانوی خود یک نیمه کامل برای عشقش دوید تا کم نیاورده باشد و چه متر و معیاری بهتر از این برای تعریف عاشقی  که این همه درد را تحمل کنی و بازهم به سمتش بدوی.

وحیدهای عاشق هیچوقت نمی‌توانند ناامید شوند... و حتی اگر نهایت بی‌مهری را از این معشوق خود ببیند، در زمین‌های کوچکتر و حتی در محافل دوستانه و خودمانی بازهم عشقش شان را صدا می‌زنند... مثل وحید که این بار به سالن رفته بود تا با دوستانش به صورت تفریحی بازی کند ولی بدترین روی معشوق خود را دید...

معشوق این بار نه لباس و نه زانو و نه مچ پای وحید را طلب کرده بود... او این بار در نهایت بی‌رحمی جان وحید را خواست تا بازهم ثابت شود که عاشق‌ها همیشه جوانمرگ هستند.

وحید ضربه سر خود را زد و در آسمان ماند... جسم او با گردن روی زمین می‌آید و دنیا برابر چشمش تیره می‌شود... آن‌هایی که بالای سرش بودند یک جمله به نقل او می‌گویند تا همه یخ بزنند... وحید در آخرین کلامی که قبل از ورود به کما به زبان می‌آورد این است که از پزشکان بالای سرش با چشم‌های خیس سوال می‌کند آیا دوباره می‌تواند فوتبال بازی کند.....؟!!!!

وحید به خواب می‌رود و احتمالا در خواب می‌بیند که از تخت بلند شده است و این بار معشوق را در یک ورزشگاه پر از تماشاگر در بغل گرفته است... او درست در جایی که می‌خواهد برای تیمش گل می‌زند و شادی می‌کند... اما بیرون از رویا و تخت او، پزشکان به خانواده‌اش اعلام می‌کنند که وحید از گردن به پائین فلج شده است و این جوان 28 ساله در باقی عمر خود تنها نقطه‌ای از بدنش را که می‌تواند تکان دهد چشم‌هایش است...

وحید خواب بود ولی حتما او این کلام پزشکان را شنیده بود که در همان رویا از معشوق می‌خواهد که با همه‌ی بی‌رحمی‌هایش او را در این رویا نگه دارد و دستش را بگیرد و با خود ببرد... وحید مثل همه عاشق‌ها اهل مبارزه بود و شاید این بار در دنیایی دیگر به دنبال جنگیدن برای رسیدن به معشوقش بود.

وحید برای این مبارزه حتی نیاز به جسم خودش هم نداشت و فقط روحش را با خودش برداشت و برد... او جسمش را در این دنیا و در بدن‌هایی که نیاز به اعضای حیاتی‌اش داشتند به یادگار گذاشت تا بازهم پا به توپ شروع به دویدن کند... شاید این بار به مقصد دروازه‌های بهشت.

وحید امروز نه به عنوان یک فوتبالیست درجه یک کشور که به عنوان نمادی از همه عاشقان توپ گرد و زمین سبز روی دست‌ها بالا و پائین می‌رود... او به خاطر گل‌هایش یا به خاطر جام‌هایش بزرگ نمی‌شود او فقط به خاطر عشقی که در راهش جان داد، تا همیشه ابدی می‌شود.

وحید باغگلی نمادی می‌شود از همه عاشقانی که در فوتبال و ورزش این مملکت برای معشوق خود تن دادند و نهایت بی‌رحمی را از سوی آن‌ها دیدند... وحید جان داد تا بفهمیم رسم عاشق کشی تا ابد در این دنیا به قوت خودش باقی است.


یکشنبه 5 خرداد ماه 1398 ساعت 09:05
روانش شاد
نام‌ :
ایمیل :
نمایش داده نمی‌شود
تلفن :
نمایش داده نمی‌شود
وبگاه‌ :
متن :
 

امتیاز هواداران به تیم های فوتبال مس در فصل گذشته